مرتضى راوندى
186
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
سالهاى دراز دورى از وطن ، با دوستان ديرين تجديد ديدار كرد و چندى بعد باز به تهران آمد و باز به شيراز رفت و در اين مسافرتها همشهريان او ابتدا مقدمش را گرامى داشتند و مخصوصا در زمان حكمرانى صاحب اختيار ، سخت در راحت و آسايش بود . « 1 » اما رفتهرفته جمعى از ادباى شيراز به آزارش پرداختند و صاحب اختيار هم از فارس تغيير مأموريت يافت و جانشين او معتمد الدوله منوچهر خان گرجى كه از شعر و ادب بهرهاى نداشت ، در پرداخت مرسوم او تعلل ورزيد ، تا جايى كه از اين زندگانى بيحاصل به تنگ آمده در سال ( 1262 ه . ق ) - سال فوت ميرزا شفيع وصال - با حالى پريشان به تهران آمد « 2 » و پس از چندى با شاهزادهء دانشمند و ادبدوست ، عليقلى ميرزا اعتضاد السلطنه ، وزير علوم آشنا شد و از بخششهاى وى بهرهمند گرديد و به وسيله او به مهد عليا ، مادر ناصر الدينشاه معرفى شد و بعد به خود شاه و پس از چندى شاعر رسمى دربار شد . از آن پس بهطور دايم در تهران رحل اقامت افكند و خانوادهء خود را نيز به تهران آورد و به تربيت فرزندش ميرزا « محمد حسن » پرداخت . شاعر در سال ( 1270 ه . ق ) به بيمارى ماليخوليا و پريشانگويى مبتلا شد و روز چهارشنبه پنجم شعبان همان سال درگذشت . با آنكه قاآنى در نوجوانى چندى با فقر و تنگدستى گذران كرده و طعم تلخ محروميت و بينوايى را چشيده ، در مجموع آثار او اشارهيى به وضع پريشان اقتصادى و اجتماعى اكثريت مردم و بىتوجهى زمامداران به مشكلات اجتماعى نشده است . ديوان قاآنى به كرّات در تهران و تبريز و هندوستان چاپ شده و به تدريج كاملتر شده و شعرهايى كه در گوشه و كنار در دست مردم پراكنده بود بر آن افزوده شده است . نخستين چاپ مضبوط و قابل اعتماد ديوان قاآنى در سال ( 1274 ه . ق ) چهار سال بعد از مرگش به همت جلال الدّوله انجام پذيرفت . پريشان قاآنى : كتاب پريشان قاآنى كه ظاهرا به تقليد از گلستان نوشته شده ، به هيچوجه با آن شاهكار نثر فارسى قابل قياس نيست . در سبب تأليف اين كتاب گويد : كه يكى از بزرگان « . . . كه با من الفتى و ملاطفتى عظيم داشت ، درج دهان باز كرد و گوهرافشانى آغاز
--> ( 1 ) . چنان كه گويد : باده جانبخشى است و دلكش خاصه در وقت بهار * خاصه هنگام صبوحى ، خاصه از دست نگار خاصه اندر طرف بستان ، خاصه اندر پاى بيد * خاصه در شيراز در دوران صاحب اختيار . . . ( 2 ) . قصيدهاى در شكايت از زندگى خود در آن زمان سروده كه مطلعش اين است : گر تاج زر نهند از اين پس به سر مرا * بر درگه امير نبينى دگر مرا